از دریا به دریا

از دریا به دریا نخستین بخش از مجموعه‌ای است که در آن صاحبان قدرت در آن با سو استفاده از فناوری اواج الکترومغناطیس و کارگذاشتن تراشه‌های الکترونیکی به منزله‌ی کامپیوترهای شخصی در مغز شهروندان ذهن آن ها را کنترل می‌کنند. در این میان گروهی چریکی در اطراف شهر اتاوی کانادا که بخشی از شبکه‌ای موسوم به سازمان آزادی بخش جهانی هستند در تلاش برای ساقط کردن دکل‌ها و الحاق مناطق تحت پوشش امواج به سرزمین‌های آزاد هستند و برای این کار از علوم کهن و ماورایی استفاده می‌کنند. ماجرا از جایی شروع می شود که یکی از جادوگران در نوید –یک کانادایی ایرانی‌تبار که به عنوان چریک به ارتش آزادی بخش جهانی پیوسته- نیرویی غیر معمول ‌می‌بیند که سرنوشت نبرد را ممکن است تغییر دهد…

از دریا به دریا به عنوان یکی از نامزدهای جایزه‌ی بهترین اثر علمی–تخیلی و فانتزی سال ۱٣۸٧ انتخاب شده و برای انتشار در انتظار تکمیل دو داستان پس از خود، یعنی باد بر آتش و خاک اصیل است.

از تپه‌ای که دکل بر روی آن واقع شده بود بالا می‌رفتیم، در یک لحظه احساس کردم که اتفاقی روی خواهد داد. نگاهم را به طبقه‌ی فرا‌فیزیکی بردم، ذهنم را تند کردم تا زمان را به آرامی احساس کنم، چریک‌های جادوورز هم رزم من هم احساسش کرده بودند و آماده‌ی مقابله با آن می‌شدند. چوب دستم را رو به آسمان گرفتم و طلسمی را زیر لب خواندم. چوب دستی را در هوا و درامتداد دایره‌ای بزرگ چرخاندم تا لایه‌ی محافظتی‌ای که ایجاد می‌کنم ملیشیا‌هایی را هم که در تیم من می‌آمدند در بر بگیرد. دیدم که موج دارد هوا را می‌شکافد و به سمت ما می‌آید، موقعیتش را می‌شد از خلائی که در هوای پیرامونش ایجاد ‌می‌کرد بفهمم.

آئورایی آبی رنگ از نوک چوب دستی‌ام به تندی شروع به تراوش کرد و هوای پیرامونش را شکافت، همچون فواره‌ای از نوک چوب دستی‌ام به پیرامون می‌پراکنید و گنبدی نیلگون من و همرزمانم را محاط می‌کرد. دوازده تیم چریکی دیگر نیز همین کار را کرده بودند. بلافاصله برخورد موج را با سپر دفاعی‌ام احساس کردم، کمی به عقب رانده شدم، اما بعد خودم را محکم نگاه داشتم تا حمله تمام شود. ناگهان از گوشه‌ی چشم دیدم که چطور سپر مدافع یکی از چریک‌های جادوورز وامی‌پاشد و او بی‌فایده تقلا می‌کند تا خود را حفظ کند. سپش الکترو مغناطیس از خلال لایه‌ی محافظش عبور می‌کند و ناگهان، گویی که پودر می‌شود بر سر و صورت او و افراد گروهش ‌می‌پاشد… آن‌ها سعی می‌کند هاله‌‌ی تابانشان را چفت کنند اما دیگر دیر شده است، یکی یکی خم می‌شوند و بر زمین می‌افتند. می‌بینم که چگونه تحلیل می‌رود و من به آنی که می‌خواهم به کمکشان بشتابم با صحنه‌ای شگفت رو به رو می‌شوم:

موجی که ازمن گذشته بود در هوا تاب برمی‌دارد و به سمتم باز می‌گردد و این بار فرصت نمی‌کنم که سپر دفاعی بسازم… دنیای پیرامونم تیره می‌شود.