محاق

 

لحظه‌ها از سر انگشتانم می‌لغزند
لحظه‌ها از انحنای نگاهم فرو می‌ریزند
و خواب‌ها بی‌رحمانه می‌تازند.
تو هم صدای ناموزونی را که شب به گوش می‌رسد می‌شنوی؟
تو هم بادی را که صبح‌دم از ناکجا می‌وزد می‌شنوی؟
احساس می‌کنم در میان اشیا آب رفته‌ام
و حتی سخت‌ترین واژه‌ها زیر پایم سست‌اند…
جهان چون مهی رقیق
بر سطح سال‌ها فرو نشسته است
به روی آرزوها و خاطرات
به روی خیالاتی که هیچ کس نپیموده،
تو هم چهره‌ی مبهم مرا در محاق می‌نگری؟

ا

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *