گُلِ «فراموش نکن مرا»

 

پرندگان دسته دسته از یادهای رفته پر می‌کشند
و آسمان، خوابِ همه روزها و شب
کشتگاه سحر خیزان است
که بر خیالشان
خاطراتی مبهم از آینده نشسته.

کسی چه می‌داند
عشق در کدامین ساعت موزون فرا می‌رسد
چنان دختری که دامنش را
در گذار از غبار زمان جمع کرده است،
چنان روزنی
که در انتهای گذری تاریک
به روشنای روز گشوده باشد …

من خواب دیده‌ام
به لحظه‌های کوتاه و درنگ‌های طولانی،
زمانی که رود به دریای نادیده سرریز خواهد گشت؛
بهت قایقران در میانه‌ی آب را من
به خواب دیده‌ام

کسی نمی‌داند،
تو از کدام روز سر می‌رسی
و زمزمه‌ی ناآشنای مرد رهگذر
دوباره کی از کوچه‌ی خاموشی شنیده خواهد شد …
بر کنار جاده‌های بی‌خبر اما
گُلِ «فراموش نکن مرا»، هماره روییده است.

ا

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *