گُل‌های سنگ

 

دره سر آخر از میان خواب‌ها می‌گذرد
از روشنایِ روز و تاریکی شب
از میان باغ‌های گیلاس و شاخه‌های پرسبز فندق
از آفت جنون و تشنگی آبسوده‌ی هوشیاری،
از تو، از دست‌های پریشان انتزاع
و بر خاموشی می‌نشیند…

بر بلندای فراموشی راه باز می‌کند
بر بلندای ده و بیچاره مردمان!
بیچاره جابه‌جایی حافظه در پیچ جاده‌های آبستن
بیچاره خانه‌های مخمور در هوای صبحدم.
دره سترگ می‌خرامد
بی هیچ یادی و خاطرش در باد طنین می‌اندازد

زانوان صخره فرسوده گشته‌اند
بازوان راه بی‌طاقت شده،
دره همچنان پیش می‌تازد؛
تا بیداری واژگان
تا رها از زیستن، گل‌های سنگ

ادامه نوشته